مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

640

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

إلى فخّ فأعلمني ، قلت : أوَ لست تعرفه ؟ قال : بلى ! ولكن أخشى أن تغلبني عيني . فلمّا انتهينا إلى فخّ ، دنوتُ من المحمل ، فإذا هو نائم ، فتنحنحتُ للم يتنبّه ، فحرّكتُ المحمل فجلس ، فقلت : فقد بلغت ، فقال : حلّ محملي ، فحللته ، ثمّ قال : صِل القطار ، فوصلته ، ثمّ تنحّيتُ به عن الجادّة ، فأنختُ بعيره ، فقال : ناولني الأداوة والرّكوة ، فتوضّأ وصلّى ثمّ ركب ، فقلتُ له : جُعلت فداك ، رأيتك قد صنعت شيئاً أفهو من مناسك الحجّ ؟ قال : لا ، ولكن يُقتَل هاهنا رجل من أهل بيتي في عصابة تسبق أرواحهم أجسادهم إلى الجنّة . « 1 » أبو الفرج ، مقاتل الطّالبيّين ، / 289 - 290 « 1 »

--> ( 1 ) - علي بن إبراهيم بن محمد - علوي - وأحمد بن محمد به سندشان از حسين بن زيد بن علي از مادرش : ريطه دختر عبداللَّه بن محمد حنفيه كه - البتّه حسين بن زيد أو را مادر خطاب مىكرد ولى در حقيقت مادرش نبود - وريطه از زيد روايت كرده است كه گفت : هنگامى رسول خدا صلى الله عليه وآله به فخّ رسيده ودر آن‌جا با أصحاب خود نمازى بر جنازه‌اى خواند سپس فرمود : در اين‌جا مردى از خاندان من با گروهى از مردمان با ايمان كشته خواهند شد كه كفن‌ها وحنوط آن‌ها ز بهشت بيايد ، وروان‌هاى آن‌ها پيش از بدن‌شان به سوى بهشت بشتابد . وبه دنبال فضائلى براي آن‌ها بيان فرمود كه ريطه آن‌ها را يادداشت نكرده است . وعلي بن عباس مقانعى به سندش از ( حضرت ) جعفر بن محمد بن علي عليهم السلام روايت كرده است كه گفت : پيغمبر صلى الله عليه وآله از « فخّ » گذشت ودر آن‌جا پياده شد ودو ركعت نماز بجا آورد ودر ركعت دوم آن گريست ومردم نيز كه ديدند آن‌حضرت گريه مىكند گريستند ، وچون آن‌حضرت نمازش را به پايان رسانيد رو به أصحاب خود كرده فرمود : چرا گريه كرديد ؟ گفتند : اى رسول خدا چون ديديم شما گريه مىكنيد ما نيز گريستيم . رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : پس از اين‌كه ركعت اوّل نماز را خواندم جبرئيل بر من نازل شد وگفت : اى محمد در اين مكان يكى از فرزندان تو كشته خواهد شد ، واجر هر يك نفر شهيدى كه با أو به شهادت برسد اجر دو شهيد محسوب گردد . ونيز أحمد بن محمد وعلي بن إبراهيم علوي جوّانى به سند خود از نضر بن قرواش روايت كرده‌اند كه گويد : من شترانى به جعفر بن محمد عليهما السلام كرايه دادم ، تا از مدينه به مكّه برود وچون از « بَطنِ مُرّ » گذشتيم به من فرمود : اى نضر هرگاه به فخّ رسيديم مرا مطّلع ساز . گفتم : مگر شما آن‌جا را بلد نيستى ؟ فرمود : چرا ولى مىترسم خواب مرا فرا گيرد واز آن‌جا بگذريم ، چون به فخّ رسيديم من به نزديك محمل رفتم ديدم آن جناب خواب است ، سرفه‌اى كردم ديدم از خواب بيدار نشد ، حركتي به محمل دادم آن‌حضرت برخاست ونشست ، گفتم : به فخّ رسيديم . فرمود : محمل را بگشا . من آن را گشودم ، فرمود : قطار شتر را به‌هم ببند ، من آن‌ها را به‌هم بستم ، آن‌گاه شتر أو را به كنارى بردم بر زمين خواباندم . فرمود : ظرف آب را براي من بياور . من آب را به نزدش آوردم حضرت وضو ساخت ونمازى خواند آن‌گاه سوار شد ، من گفتم : قربانت گردم ديدم در اين‌جا كارى انجام داديد ، آيا اين هم جُزء اعمال ومناسك حج است ؟ فرمود : نه ولى در اين سرزمين مردى از خاندان من با جمعى از مؤمنين كشته خواهند شد كه روان‌هاى آن‌ها پيش از بدن‌شان به بهشت مىشتابد . رسولي محلّاتى ، ترجمهء مقاتل الطّالبيّين ، 400 - 401